تبليغاتX
تا خاک


تا خاک

آری،مرا قاعده اینست که: هر که را دوست دارم،از آغاز، با او همه قهر کنم!

چيزی لذت بخش تر از آرامش هوای ابری بی باران نيست برای من

چقدر برنامه ريزی تو دقيق و آرام بخش است

برايم انار آورد،از خم بزرگ روی ايوان

هوا سرد است،انارها آنجا سالم و تازه می مانند،و چقدر سرد و لطيف و قرمزند

گفتم تابستان ها انگور بريزيم و پاييز ها انار،آنوقت اول پاييز شراب انگور داريم و آخر زمستان شراب انار

و شب برايم داستان خواند

از شيخ جام و بايزيد،

از عطار و پير خرقان(شيخ ابوالحسن)،

از جامی و غزالی،

از جوينی(امام الحرمين) و خاتم الاولياء(ابن عربی)،

از خيام و علاء الدوله(سمنانی)،

از همه و همه ،

چقدر ظريف مرا از نا آرامی ها جدا می کنی و به داستانهايت می بری،

خواستم بگويم ، اين همه را من پيش از اين خوانده ام،خودت مرا به خواندن آنها دعوت کرده بودی،

ديدم همه شان تازه بودند،انگار بار اول بود که می شنيدم،

خواستم بگويم چيزی جديد نوشته ام،اگر اجازت دهد پيشکش کنم،

ديدم آنچه که نوشته ام کهنه شده است ديگر،

و چطور ممکن می شود که سخنان او هميشه تازه هستند و کلمات من هميشه کهنه،

ابرها بر سايه های کوه سايه افکنده بودند،

طرح آبادی ناپيدا بود

نور از پشت پاره های ابر هبوط کرد و رنگ ها کمانه کردند و آبادی در چيزی می جوشيد و ما زود عبور کرديم تا آبادی از تازگی اش به تنگ نيايد،

رسيديم،سرد و تند،

گفتم از دوست بگو اکنون،

و او به ياد تاک هايش افتاد ، و از دل سردی ماه در نيمه های زمستان چيزی گفت،

ديگر روز به پايان رسيده بود و ابيات ده گانه می خواندم،گنگ و گيج

باز به آغوش آشفتگی بازگشت برخواهم گشت،

آنگاه دست ها در هم گره خوردند و به استقبال وفا رفتند

و يافتند آنچه را که آرزو کردند

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:23 توسط Ive| |

چيزی لذت بخش تر از آرامش هوای ابری بی باران نيست برای من

چقدر برنامه ريزی تو دقيق و آرام بخش است

برايم انار آورد،از خم بزرگ روی ايوان

هوا سرد است،انارها آنجا سالم و تازه می مانند،و چقدر سرد و لطيف و قرمزند

گفتم تابستان ها انگور بريزيم و پاييز ها انار،آنوقت اول پاييز شراب انگور داريم و آخر زمستان شراب انار

و شب برايم داستان خواند

از شيخ جام و بايزيد،

از عطار و پير خرقان(شيخ ابوالحسن)،

از جامی و غزالی،

از جوينی(امام الحرمين) و خاتم الاولياء(ابن عربی)،

از خيام و علاء الدوله(سمنانی)،

از همه و همه ،

چقدر ظريف مرا از نا آرامی ها جدا می کنی و به داستانهايت می بری،

خواستم بگويم ، اين همه را من پيش از اين خوانده ام،خودت مرا به خواندن آنها دعوت کرده بودی،

ديدم همه شان تازه بودند،انگار بار اول بود که می شنيدم،

خواستم بگويم چيزی جديد نوشته ام،اگر اجازت دهد پيشکش کنم،

ديدم آنچه که نوشته ام کهنه شده است ديگر،

و چطور ممکن می شود که سخنان او هميشه تازه هستند و کلمات من هميشه کهنه،

ابرها بر سايه های کوه سايه افکنده بودند،

طرح آبادی ناپيدا بود

نور از پشت پاره های ابر هبوط کرد و رنگ ها کمانه کردند و آبادی در چيزی می جوشيد و ما زود عبور کرديم تا آبادی از تازگی اش به تنگ نيايد،

رسيديم،سرد و تند،

گفتم از دوست بگو اکنون،

و او به ياد تاک هايش افتاد ، و از دل سردی ماه در نيمه های زمستان چيزی گفت،

ديگر روز به پايان رسيده بود و ابيات ده گانه می خواندم،گنگ و گيج

باز به آغوش آشفتگی بازگشت برخواهم گشت،

آنگاه دست ها در هم گره خوردند و به استقبال وفا رفتند

و يافتند آنچه را که آرزو کردند

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:18 توسط Ive| |

روز هايمان به سردی می روند در حاليکه تلاش می کنم سرد نباشم

شايد تلاش من کافی نيست

شايد روزگار اينطور باشد

شايد تو اينطور خواسته ای

از کلمه ها بپرس ، آنها به تو خواهند گفت که چيز هايی از ما گم شده است

آنها گاهی حرف می زنند

گاهی که تأثير گذار می شوند

اما آنها واقعاً هيچ چيزی در خود ندارند

همه چيز را آن انسانی تعيين می کند که آنها را می بلعد

او تعيين می کند که چه چيزی در او اثر بگذارد و چه چيزی بی اهميت باشد

و کلمه ها تلاش بی فايده شان را ادامه می دهند

کلمه ها از عشق و نفرت می نويسند

از دوستی و دشمنی ، از غم و شادی

از مرگ و تولد

از کم ها و زياد ها

از ناقص ها و کامل ها

از هر چه که تو اراده کنی ،

آنها همان خواهند شد

گاهی آنها را دوست داريم چون برايمان شادی يا آرامش هديه می آورند

و گاهی از خواندنشان احساس پريشانی می کنيم چون آزار دهنده می شوند

چه کسی هست که کلمه را برای کلمه بخواهد؟

چه کسی هست که برايش تفاوتی نکند پيام يک واژه چيست و تنها به کلمه فکر کند

برايش مهم نباشد نفرت نوشته شده است يا عشق، جنگ نوشته شده است يا صلح

من زمانی آدمی را می شناختم که اينطور بود

او کلمه ها را نفس می کشيد و يک روز در حاليکه واژه ها در شش هايش گير کرده بودند ، مرد

نتوانسته بود آن همه واژه را يکجا نفس بکشد

 

زمانی که کلمه آفريده شد عده ای با هم دشمن و عده ای دوست شدند

کلمه ها همه جا بودند

از دهان ها بيرون می آمدند

روی کاغذ ها پهن می شدند

در سينما ها جاری می شدند

در هوای خيابان ها و خانه ها معلق بودند

آدم ها به کلمه ها عادت کردند

آنها را قاب گرفتند

در کتاب هايشان نوشتند

با کلمه ها به يکديگر عشق ورزيدند

يکديگر را در دادگاه محکوم کردند

با کلمه ها با خدا صحبت کردند

با کلمه ها به يکديگر ناسزا گفتند

و روزی کسی آمد

کلمه ها را ناپديد کرد

از آن روز به بعد

آدم ها ديگر نمی توانستند برای هم نامه بنويسند

ديگر چيزی برای خواندن وجود نداشت

بدون واژه ها چيزی را نمی شد آموخت

ديگر صدايی جز صدای طبيعت نبود

از آن روز به بعد

آدم ها مجبور شدند به يکديگر بيشتر نگاه کنند

آدم ها مجبور شدند بيشتر اشک بريزند و بيشتر بخندند

آدم ها مجبور شدند دل هايشان را گشاده تر کنند

شاد بود که آدم ها عاشق شده اند

واژه ها را برگرداند

و کلمه ها دوباره جاری شدند

اما ديگر علاقه ها به سايه های کلمات نبود

کلمه ها نوری شده بودند در تمامی دل ها

و خدا سوگند خورد به قلم و آنچه می نويسد

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 2:17 توسط Ive| |

"....چه خوش بیاید تو را و چه خوش نیایدت این را هم به حقایق اضافه کن که اگر قرار بود کسی باشد پس هست اما اگر کسی الان نیست پس باید آن همینطور بوده است.و نه من،نه شما،نه هیچ احدالناس دیگری باید و نباید زندگی انسانی دیگر را تعیین نمی کنیم.حالا فکر می کنی اگر آنجا بنشینی و به خاطرات و رویاها و آرزوهایی بیندیشی که در حال حاضر وجود ندارند کسی(نمی گویم خدا)آنها را برای تو حاضر و آماده می کند؟هرگز!

شما می توانید به من بگویید چرا کودکی در سنی کم باید در حادثه ای رانندگی آن هم در شبی که قرار بود به مجلس شادی بروند پدر،مادر و خاله اش را از دست می دهد؟می توانید برایم قانون این را شرح دهید؟اگر توانستید من هم قانون حادثه ای  که بر شما گذشت را توضیح خواهم داد.نیامده ام تا بگویم در این لحظه بلند شوید و هرچه غم بوده رها کنید به یکباره و از ته دل بخندید!از این جاهلانه تر نشنیده ام!می گویم زندگی شما این نیست که آن را زیست می کنید.

سخن من این نیست که بگویم "یاد" کسی را فراموش کنید و "خاطرات" گذشته را بسوزانید که این کار ناممکن و ناشدنیست،سخن من این است که زندگی هیچگاه بر یک روال نبوده ،نیست و نخواهد بود.به ما آموخته بود استادی که از اضداد پی به شناخت بسیاری صفات ببرید.اگر غم نبود چطور ضد آن یعنی شادی را می شناختیم؟..."


"...در جامعه ای که در آن زندگی کرده ام یک چیز بسیار روشن به چشم می آمد و آن "فقر معنویت" بود.من انسانی متعصب نیستم ،چراکه به گفته ی شیخ اکبر که می گفت اگر عقیده ای داری سخت بر آن پافشاری مکن.مراد من از فقر معنویت آن نیست که عده ای گمان می کنند که راه حل آن ارائه معارف دینیست.باری،نمی توان غنای دین را انکار کرد اما انسان امروز به نظر حقیر به شور،عشق،و سرزندگی بیشتر نیاز دارد.اما همانطور که می بینید جامعه با خمودگی و افسردگی خو کرده است..."

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:21 توسط Ive| |

تنها ، چیزی که هیچوقت و در هیچ کجا اتفاق نمی افتد،

تنها چیزی است که هرگز تکراری نمی شود.


نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:35 توسط Ive| |

بسم الحق

 

قد اقمنا العمر فی واد تسير

بين ضلعيه خيالات الهموم

و شهدنا اليأس اسرابا تطير

فوق متنيه کعقبان و بوم

و شربنا السقم من ماء الغدير

و اکلنا السم من فج الکروم

----------------------------

زندگی را در دره اي گذرانديم که سايه های اندوه از دل آن می گذرد.

و نااميدی را چون فوجی از لاشخوران و جغدان بر فراز آن يافتيم.

از آب برکه اش بيماری نوشيديم و از تاکستان هاش شرنگ

 

جبران خليل جبران

 

 

در يکی از کتب ادبيات فارسی دوره دبيرستان حکايتی نقل شده بود با اين مضمون که ، جولاهه اي)بافنده( به مقام وزارت رسيده بود.اطرافيان وی می ديدند که روز ها ساعتی تنها به اتاقی می رود و کس را نيز اجاره ورود به آنجا نمی دهد.به پادشاه خبر بردند که وزير تو در فکر توطئه ايست.روزی پنهانی به دنبال او به آن اتاق رفتند تا سر از کارش در آورند.ديدند وزير در اتاق گودالی کنده است و مانند جولاهگان پای در آن گودال می کند و کار آنان را انجام می دهد.ملک از او پرسيد که اين چه حال است ديگر؟پاسخ داد،من از ياد نبرده ام که کجا بودم و حال به کجا رسيده ام،اين گودال از برای آن است که گذشته خود را از ياد نبرم.

من نيز مانند آن وزير با عزت)که ديگر زمانه اين وزيران گذشته است در مملکت ما(به ياد خود افتاده بودم،که کجا بودم و کجا هستم.اين ها که دارم عاريت است يا حقيقت.ما گاهی از ياد می بريم از کجا آمده ايم.از ياد می بريم ديروز در بند چه بوديم و امروز در بند چه ايم.نوعی لاقيدی و بی بند و باری مفرط دامن گير جامعه ما شده است امروز.افسوس هايی که با هر عبور و قدم زدنی از خيابان های اين شهر نصيب من و امثال من می گردد،تأسف هاييست بر برهنگی چشمان آدميان اين جامعه.

ترمی که در دانشگاه قصد داشتم واحد ادبيات را بگذرانم آن را به عنوان اولين درس در برنامه ام قرار دادم.استادی که انتخاب کرده بودم سخت گير ترينشان و در عين حال عالم ترينشان بود.در کليه دانشگاه های کشور ما دروس عمومی و من جمله آنها ادبيات فارسی از دروسی هستند که به اصطلاح دانشجويان "معدل آور" ناميده می شوند.هم اساتيد اين دروس و هم دانشجويان می دانند که چه طرحی برای اجرا مقرر شده است.

استاد ساعتی درس می دهد و دانشجو در پايان ترم نمره بالايی دشت می کند.گمان نمی کنم دانشگاهی از اين قاعده مستثنی باشد.

به ياد دارم استاد که از اين همه بيهودگی و لاابالی گری اخلاقی و رفتاری دانشجويان فنی بهترين دانشگاه کشور(!) به ستوه آمده بود،همان ترم از دانشگاه استعفا داد.در يکی از جلسات پايانی سخنانی را در کلاس درسش مطرح کرد که البته چندان بر دانشجويان مسخ شده آن کلاس تأثير گذار نبود،به ما گفت،زمانی من هم مانند شما دانشجوی همين دانشگاه بودم،از سوابق تحصيلی من می توانيد اطلاع پيدا کنيد.در اينجا برق خوانده ام و در سوربن ادامه تحصيل دادم و چه و چه.اما سخن من چيز ديگريست.شما که امروز روی آن صندلی نشسته ايد به اين درس هم مانند ساير دروس چون وسيلی برای ترقی نگاه می کنيد.پله اي می پنداريدش برای بالا رفتن.اما فرهنگ،اخلاق و ادب فارسی هويت شماست.در واقع شما با اين کار پا بر روی ارزش ها و هويتتان می گذاريد و به خيالتان که چه زيرکی و هوشياری به خرج داده ايد.

کلام صادقانه اي بود سخن استاد.

اگر امروز نسل هم سالان من در اين انديشه است که مارک کفشش اصل باشد يا نه،توتون پيپش چه رايحه اي داشته باشد،مانتوی آبی رنگ فصل است يا زرد،اصطلاحات عجيب و بيگانه)من هم مانند شما به زبان های غير فارسی و نه تنها انگليسی به خوبی آشنا هستم(و نامبارک را جايگزين تک تک واژه های اصيل کند و با افتخار آنها را به کار بندد،چه مدل مويی مد روز است و ... ،پی آمد پا گذاشتن بر روی هويت اصيل خويش است.

در نظر بسياری از هم سالانم من حامل انديشه های خشک يا دمده و مرتجع هستم.حتی به ياد دارم شخصی که چنين نظری به من داشت ،زمانی که در يکی از کلاس ها به استاد ايرادی در زمينه مدرنيسم و ليبراليسم گرفته بودم به حدی جا خورده بود که پس از اتمام کلاس به نحوی مؤدبانه )يا شايد اديبانه( از من تقاضای نوشتن در يکی از نشريات سياسی را کرده بود.

باز اگر آن آدميان پيشين را به عذر بی خبری و نادانی نمی توان چندان مؤاخذه کرد ،با ديگرانی که می دانند چه بايد گفت؟

"بازار مد" امروزه به عرفان اسلامی نيز رسيده است.از جايی که من آمده ام،مثنوی را بر ايوان های بسيط خانقاه ها می خواندند و تفسير می کردند.آدميانش "مولانا وار" زندگی می کردند،اخلاقی "مثنوی گونه" داشتند.دراويشش چون "شاه نقشبند" بودند و ذکر "عبدالقادر گيلانی" می دانستند.

حال جوانی رعنا با چهره اي رنگارنگ و ظاهری درويش گونه)به قول سعدی ، موی بافته بود که يعنی علويم( با صدها ناز و عشوه)و باز به قول شمس ، اينان می لافند که ما درويشيم؛آخر کو درويشی؟(ذکر ابايزيد بسطامی می گويد.کاش لااقل به همان راه قبل،پايدار می رفتند.دستی که بر آتش نمی گيرند هيچ،به خيال خام خودشان که تبليغ عرفان می کنند.با ادب و فرهنگ ديگر چه کارشان بود؟

امروزه کسانی به مثنوی خواندن روی آورده اند)من جمله خود من( که نه خطی از قران خوانده اند)مثنوی معنوی مولوی / هست قرانی به لفظ پهلوی ، اصلاً مثنوی را مولانا خود شرح تفسيری می دانسته بر قران کريم( و نه حديثی از رسول)ص(.گويا همچون کتاب داستانيست برای هنگام خوابيدن در شبانگاهان.

اکنون ،نسل من اگر متوجه اين گونه دور افتادگی از هويت ناب خود نيست و در بازيگوشی از اين شاخ بدان شاخ می پرد،فردای آينده چوب آن را همگان جامعه خواهند خورد و اين پيش بينی به آينده نگری ژرفی نياز ندارد.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:5 توسط Ive| |

    عدل و ظلم

 

عدل چبود:وضع اندر موضعش / ظلم چبود:وضع در ناموقعش

اين همی دان تو که آن کو عادل است / فارغست از واقعه،ايمن دل است

عدل باشد پاسبان کامها / نه به شب چوبک زنان بر بامها

عدل چبود:آب ده اشجار را / ظلم چبود: آب دادن خار را

عدل وضع نعمتی در موضعش / نه به هر بيخی که باشد آب کش

نعمت حق را به جان و عقل ده / نه به طبع پر زحير و پر گره

باز کن پيکار غم را بر تنت / بر دل و جان کم نه اين جان کندنت

بر سر عيسی نهاده تنگ بار /خر سکيزه می زند در مرغزار

سرمه را در گوش کردن شرط نيست / کار دل را جستن از تن ربط نيست

گر دلی،رو ناز کن خاری مکش / ور تنی،شکر منوش و زهر چش

زهر تن را نافع است و قند بد / تن همان بهتر که باشد بی مدد

 

مولانا در اين ابيات باز شيوه نگرش خود را اعمال می کند و می گويد ،عدل که وضع و قرار دادن هر چيز در جای مناسب خود است در مورد تن و دل به صورتی ديگر خواهد بود.تن بايد چشنده زهر باشد و دل چشنده شکر.عدل نفس آن است که بر او باری بگذاری و سختی ها را بر او تحميل کنی و اين تعادل نفسانی-عقلانی تنها بدين صورت حاصل می شود که بار را از ديگری(عقل) برگيری و بر ديگری(نفس) بنهی.و مولانا معتقد است که اين کار برای همگان ميسر نيست و به ياری و مدد کاملان و اولياء الهی نيز نياز است تا عدالت درونی و حقيقی جاری شود.

 

حق تعالی عادلست و عادلان / کی کنند استمگری بر بيدلان

خوی شاهان در رعيت جا کند / چرخ اخضر خاک را خضرا کند

شه چو حوضی دان حشم چون لولها / آب از لوله روان در گولها

چونکه آب جمله از حوض است پاک / هر يکی آبی دهد خوش ذوقناک

ور در آن حوض آب شور است و پليد / هر يکی لوله همان آرد پديد

هر هنر کاستا بدان معروف شد / جان شاگردش بدان موصوف شد

شير مردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد

بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق می دوند

آن ستونهای خللهای جهان / آن طبيبان مرضهای نهان

محض مهر و داوری رحمتند / همچو حق بی علت و بی رشوتند

ظالم از مظلوم کی داند کسی / کو بود سخره ی هوا همچون خسی

ظالم از مظلوم آن کس پی برد / کو سر نفس ظلوم خود برد

ورنه آن ظالم که نفس است از درون / خصم هر مظلوم باشد از برون

 

و نگرش جالب او در اينجا بيشتر آشکار می گردد که می گويد بی عدالتی های اجتماعی و برونی از بی عدالتی های درونی،فردی و نفسانی آدمی ناشی می شود و برای حل اين بی عدالتی ها به وجود طبيبان مرض های نهان و شيرمردان حق نياز است تا اين عدالت نفسانی در آدمی جاری شود.

او را سه بيت آخر تأکيد می کند و به عبارتی به اين پرسش ناپرسيده پاسخ می دهد که ممکن است کسی بپرسد که : چرا به اين اولياء الهی نياز است؟و بعد او پاسخ می دهد که کسی تشخيص می دهد که چه کسی ظالم است و چه کسی مظلوم ،انسانی است که عدل را در مورد نفس خود جاری کرده باشد و از دام اين ظلم های نفسانی رهيده باشد و به تعبير وی پزشک نفس آدمی باشد.

بيان مولانا در مورد ظلم و نتايج آن نيز زيباست:

 

چاه مظلم گش ظلم ظالمان / اين چنين گفتند جمله ی عالمان

هر که ظالمتر، چهش پر هولتر / عدل فرموده است بدتر را بتر

ای که تو از جاه ظلمی می کنی / از برای خويش چاهی می کنی

گرد خود چون کرم پيله بر متن / بهر خود چه می کنی،اندازه کن

...

هست دنيا قهر خانه کردگار / قهر بين چون قهر کردی اختيار

تو مرا چون بره ديدی بی شبان / تو گمان بردی ندارم پاسبان

کی کم از بره،کم از بزغاله ام / که نباشد حارس از دنباله ام

حارسی دارم که ملکش می سزد / داند او بادی که بر من می وزد

گر ضعيفی در زمين خواهد امان / غلغل افتد در سپاه آسمان

...

ظلم مستور است در استار جان / می نهد ظالم به پيش مردمان

پس همين جا دست و پايت در گزند / بر ضمير تو گواهی می دهند

چون موکل می شود بر تو ضمير / که بگو تو اعتقادات وامگير

خاصه در هنگام خشم و گفتگو / می کند ظاهر سرت را مو به مو

چون موکل می شود ظلم و جفا / که هويدا کن مرا ای دست و پا

ای به ده دست آمده در ظلم و کين / گوهرت پيداست حاجت نيست اين

ظلم چبود؟ وضع در نا موضعی / که نباشد جز بلا را منبعی

سگ هميشه حمله بر مسکين کند / تا تواند زخم بر مسکين زند

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:40 توسط Ive| |


Design By : Night Skin