تا خاک
آری،مرا قاعده اینست که: هر که را دوست دارم،از آغاز، با او همه قهر کنم!
بسم الحق قد اقمنا العمر فی
واد تسير بين ضلعيه خيالات
الهموم و شهدنا اليأس اسرابا
تطير فوق متنيه کعقبان و
بوم و شربنا السقم من ماء
الغدير و اکلنا السم من فج
الکروم ---------------------------- زندگی را در دره اي
گذرانديم که سايه های اندوه از دل آن می گذرد. و نااميدی را چون
فوجی از لاشخوران و جغدان بر فراز آن يافتيم. از آب برکه اش بيماری
نوشيديم و از تاکستان هاش شرنگ جبران خليل جبران در يکی از کتب ادبيات
فارسی دوره دبيرستان حکايتی نقل شده بود با اين مضمون که ، جولاهه اي)بافنده( به مقام
وزارت رسيده بود.اطرافيان وی می ديدند که روز ها ساعتی تنها به اتاقی می
رود و کس را نيز اجاره ورود به آنجا نمی دهد.به پادشاه خبر بردند که وزير تو در فکر
توطئه ايست.روزی پنهانی به دنبال او به آن اتاق رفتند تا سر از کارش
در آورند.ديدند وزير در اتاق گودالی کنده است و مانند جولاهگان پای
در آن گودال می کند و کار آنان را انجام می دهد.ملک از او پرسيد که اين چه حال است
ديگر؟پاسخ داد،من از ياد نبرده ام که کجا بودم و حال به کجا رسيده ام،اين گودال از
برای آن است که گذشته خود را از ياد نبرم. من نيز مانند آن وزير
با عزت)که ديگر زمانه اين وزيران گذشته است در مملکت ما(به ياد
خود افتاده بودم،که کجا بودم و کجا هستم.اين ها که دارم عاريت است يا حقيقت.ما گاهی
از ياد می بريم از کجا آمده ايم.از ياد می بريم ديروز در بند چه بوديم
و امروز در بند چه ايم.نوعی لاقيدی و بی بند و باری مفرط دامن
گير جامعه ما شده است امروز.افسوس هايی که با هر عبور و قدم زدنی
از خيابان های اين شهر نصيب من و امثال من می گردد،تأسف هاييست بر برهنگی چشمان
آدميان اين جامعه. ترمی که در دانشگاه
قصد داشتم واحد ادبيات را بگذرانم آن را به عنوان اولين درس در برنامه ام قرار
دادم.استادی که انتخاب کرده بودم سخت گير ترينشان و در عين حال
عالم ترينشان بود.در کليه دانشگاه های کشور ما دروس عمومی و من جمله آنها
ادبيات فارسی از دروسی هستند که به اصطلاح دانشجويان "معدل آور"
ناميده
می شوند.هم اساتيد اين دروس و هم دانشجويان می دانند که چه طرحی
برای اجرا مقرر شده است. استاد ساعتی درس می
دهد و دانشجو در پايان ترم نمره بالايی دشت می کند.گمان نمی کنم دانشگاهی از اين قاعده
مستثنی باشد. به ياد دارم استاد که
از اين همه بيهودگی و لاابالی گری اخلاقی و رفتاری دانشجويان فنی بهترين دانشگاه
کشور(!) به ستوه آمده بود،همان ترم از دانشگاه استعفا داد.در يکی از
جلسات پايانی سخنانی را در کلاس درسش مطرح کرد که البته چندان بر دانشجويان مسخ
شده آن کلاس تأثير گذار نبود،به ما گفت،زمانی من هم مانند شما دانشجوی همين
دانشگاه بودم،از سوابق تحصيلی من می توانيد اطلاع پيدا کنيد.در اينجا برق خوانده ام و در سوربن
ادامه تحصيل دادم و چه و چه.اما سخن من چيز ديگريست.شما که
امروز روی آن صندلی نشسته ايد به اين درس هم مانند ساير دروس چون وسيلی برای ترقی
نگاه می کنيد.پله اي می پنداريدش برای بالا رفتن.اما فرهنگ،اخلاق و ادب فارسی هويت
شماست.در واقع شما با اين کار پا بر روی ارزش ها و هويتتان می
گذاريد و به خيالتان که چه زيرکی و هوشياری به خرج داده ايد. کلام صادقانه اي بود
سخن استاد. اگر امروز نسل هم
سالان من در اين انديشه است که مارک کفشش اصل باشد يا نه،توتون پيپش چه رايحه اي
داشته باشد،مانتوی آبی رنگ فصل است يا زرد،اصطلاحات عجيب و بيگانه)من هم
مانند شما به زبان های غير فارسی و نه تنها انگليسی به خوبی آشنا هستم(و نامبارک
را جايگزين تک تک واژه های اصيل کند و با افتخار آنها را به کار بندد،چه مدل مويی
مد روز است و ... ،پی آمد پا گذاشتن بر روی هويت اصيل خويش است. در نظر بسياری از هم
سالانم من حامل انديشه های خشک يا دمده و مرتجع هستم.حتی به ياد دارم شخصی که چنين نظری به
من داشت ،زمانی که در يکی از کلاس ها به استاد ايرادی در زمينه مدرنيسم و
ليبراليسم گرفته بودم به حدی جا خورده بود که پس از اتمام کلاس به نحوی مؤدبانه )يا شايد
اديبانه( از من تقاضای نوشتن در يکی از نشريات سياسی را کرده بود. باز اگر آن آدميان
پيشين را به عذر بی خبری و نادانی نمی توان چندان مؤاخذه کرد ،با ديگرانی که می
دانند چه بايد گفت؟ "بازار مد"
امروزه
به عرفان اسلامی نيز رسيده است.از جايی که من آمده ام،مثنوی را بر
ايوان های بسيط خانقاه ها می خواندند و تفسير می کردند.آدميانش "مولانا وار"
زندگی
می کردند،اخلاقی "مثنوی گونه" داشتند.دراويشش
چون "شاه نقشبند" بودند و ذکر "عبدالقادر
گيلانی" می دانستند. حال جوانی رعنا با
چهره اي رنگارنگ و ظاهری درويش گونه)به قول سعدی ، موی بافته بود که يعنی
علويم( با صدها ناز و عشوه)و باز به قول شمس ، اينان می لافند که
ما درويشيم؛آخر کو درويشی؟(ذکر ابايزيد بسطامی می گويد.کاش لااقل
به همان راه قبل،پايدار می رفتند.دستی که بر آتش نمی گيرند هيچ،به خيال
خام خودشان که تبليغ عرفان می کنند.با ادب و فرهنگ ديگر چه کارشان بود؟ امروزه کسانی به
مثنوی خواندن روی آورده اند)من جمله خود من( که نه خطی از قران خوانده اند)مثنوی
معنوی مولوی / هست قرانی به لفظ پهلوی ، اصلاً مثنوی را مولانا خود شرح
تفسيری می دانسته بر قران کريم( و نه حديثی از رسول)ص(.گويا
همچون کتاب داستانيست برای هنگام خوابيدن در شبانگاهان. اکنون ،نسل من اگر
متوجه اين گونه دور افتادگی از هويت ناب خود نيست و در بازيگوشی از اين شاخ بدان
شاخ می پرد،فردای آينده چوب آن را همگان جامعه خواهند خورد و اين پيش بينی به
آينده نگری ژرفی نياز ندارد. عدل چبود:وضع اندر موضعش / ظلم چبود:وضع در ناموقعش اين همی دان تو که آن کو عادل است / فارغست از واقعه،ايمن دل است عدل باشد پاسبان کامها / نه به شب چوبک زنان بر بامها عدل چبود:آب ده اشجار را / ظلم چبود: آب دادن خار را عدل وضع نعمتی در موضعش / نه به هر بيخی که باشد آب کش نعمت حق را به جان و عقل ده / نه به طبع پر زحير و پر گره باز کن پيکار غم را بر تنت / بر دل و جان کم نه اين جان کندنت بر سر عيسی نهاده تنگ بار /خر سکيزه می زند در مرغزار سرمه را در گوش کردن شرط نيست / کار دل را جستن از تن ربط نيست گر دلی،رو ناز کن خاری مکش / ور تنی،شکر منوش و زهر چش زهر تن را نافع است و قند بد / تن همان بهتر که باشد بی مدد مولانا در اين ابيات باز شيوه نگرش خود را اعمال می کند و می گويد ،عدل که وضع و قرار دادن هر چيز در جای مناسب خود است در مورد تن و دل به صورتی ديگر خواهد بود.تن بايد چشنده زهر باشد و دل چشنده شکر.عدل نفس آن است که بر او باری بگذاری و سختی ها را بر او تحميل کنی و اين تعادل نفسانی-عقلانی تنها بدين صورت حاصل می شود که بار را از ديگری(عقل) برگيری و بر ديگری(نفس) بنهی.و مولانا معتقد است که اين کار برای همگان ميسر نيست و به ياری و مدد کاملان و اولياء الهی نيز نياز است تا عدالت درونی و حقيقی جاری شود. حق تعالی عادلست و عادلان / کی کنند استمگری بر بيدلان خوی شاهان در رعيت جا کند / چرخ اخضر خاک را خضرا کند شه چو حوضی دان حشم چون لولها / آب از لوله روان در گولها چونکه آب جمله از حوض است پاک / هر يکی آبی دهد خوش ذوقناک ور در آن حوض آب شور است و پليد / هر يکی لوله همان آرد پديد هر هنر کاستا بدان معروف شد / جان شاگردش بدان موصوف شد شير مردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق می دوند آن ستونهای خللهای جهان / آن طبيبان مرضهای نهان محض مهر و داوری رحمتند / همچو حق بی علت و بی رشوتند ظالم از مظلوم کی داند کسی / کو بود سخره ی هوا همچون خسی ظالم از مظلوم آن کس پی برد / کو سر نفس ظلوم خود برد ورنه آن ظالم که نفس است از درون / خصم هر مظلوم باشد از برون و نگرش جالب او در اينجا بيشتر آشکار می گردد که می گويد بی عدالتی های اجتماعی و برونی از بی عدالتی های درونی،فردی و نفسانی آدمی ناشی می شود و برای حل اين بی عدالتی ها به وجود طبيبان مرض های نهان و شيرمردان حق نياز است تا اين عدالت نفسانی در آدمی جاری شود. او را سه بيت آخر تأکيد می کند و به عبارتی به اين پرسش ناپرسيده پاسخ می دهد که ممکن است کسی بپرسد که : چرا به اين اولياء الهی نياز است؟و بعد او پاسخ می دهد که کسی تشخيص می دهد که چه کسی ظالم است و چه کسی مظلوم ،انسانی است که عدل را در مورد نفس خود جاری کرده باشد و از دام اين ظلم های نفسانی رهيده باشد و به تعبير وی پزشک نفس آدمی باشد. بيان مولانا در مورد ظلم و نتايج آن نيز زيباست: چاه مظلم گش ظلم ظالمان / اين چنين گفتند جمله ی عالمان هر که ظالمتر، چهش پر هولتر / عدل فرموده است بدتر را بتر ای که تو از جاه ظلمی می کنی / از برای خويش چاهی می کنی گرد خود چون کرم پيله بر متن / بهر خود چه می کنی،اندازه کن ... هست دنيا قهر خانه کردگار / قهر بين چون قهر کردی اختيار تو مرا چون بره ديدی بی شبان / تو گمان بردی ندارم پاسبان کی کم از بره،کم از بزغاله ام / که نباشد حارس از دنباله ام حارسی دارم که ملکش می سزد / داند او بادی که بر من می وزد گر ضعيفی در زمين خواهد امان / غلغل افتد در سپاه آسمان ... ظلم مستور است در استار جان / می نهد ظالم به پيش مردمان پس همين جا دست و پايت در گزند / بر ضمير تو گواهی می دهند چون موکل می شود بر تو ضمير / که بگو تو اعتقادات وامگير خاصه در هنگام خشم و گفتگو / می کند ظاهر سرت را مو به مو چون موکل می شود ظلم و جفا / که هويدا کن مرا ای دست و پا ای به ده دست آمده در ظلم و کين / گوهرت پيداست حاجت نيست اين ظلم چبود؟ وضع در نا موضعی / که نباشد جز بلا را منبعی سگ هميشه حمله بر مسکين کند / تا تواند زخم بر مسکين زند ماییم که اصل شادی و کان غمیم حکیم عمر خیام
در جايي نوشته بودم ما هيچ گاه توانايي درك يكديگر را نخواهيم داشت،چرا كه لحظه ها جامي هستند كه براي هر انساني تنها و منحصرا پر مي شوند،و از آنجا كه لحظات درد يا شادي ما اغلب مقارن با هم نيستند قادر نخواهيم بود يكديگر را به خوبي درك كنيم،در مواجهه با اين لحظات مصادف با احساسات عميق انسان دچار نوعي عجز و سرخوردگي مي شود،طوريكه كسي را براي همدردي نمي بيند، امشب يكي از همين شبها بود،شبهاي سخت دوست داشتن و دوست داشته شدن،دوست ماندن و يار بودن،، من هميشه احساس مي كردم دوستانم از آنجا كه با وسواس خاصي انتخابشان مي كردم واجد نوعي شباهت ويژه با من باشند،نه اينكه اشتباه كرده باشم اما انگار چندان درست هم نبوده است احساس من،مانند ماجراهاي عشق بازيهايم، فكر نمي كردم كسي با ويژگيهاي كاملا متمايز از سايرين چنين نظرات عجيبي را آن هم پس از سالها به من عرضه كند،نميدانستم من او را درك نكرده ام يا او مرا، به كسي سالها عشق مي ورزيد،با او دوستي مي كنيد،از عشقهاي خام و سست روزگار در كنار دوستي با او عبور مي كنيد،همه انديشه مهرتان را در ذهن و دل به پاي او مي ريزيد و البته او هم به تناسب چنين مي كند و حتي گاهي فراتر ، و آنوقت آخر ماجرا آه است و تنگ نفسي كلمه هايي كه بيرون نميريزند، واقعا نمي دانم چه بايد بنويسم زماني كه آنقدر گلايه و اشك و بغض و گريه پر كرده خاطرمان را كه جايي براي واژه هاي من نمي ماند،مني كه هنگام ديدارها زبانم بسته است و تنهايي ميجويم و قلم براي نوشتن،مني كه وقتي اينجا نيستم ثانيه ثانيه دلتنگ و بي قرار مي شوي و وقتي مي رسم اينجا ثانيه ها ساعت و روز و هفته مي شوند و خبري نمي شود از كسي و باز من هستم كه سردي مي كنم، مني كه حتي حق داشتن روز تولد ندارم چون به ميل ديگران خلق و نابود ميشوم، مني كه تمام قرارهاي سر وقت از من است و تلخيهاي من به تو مي رسد، راستي دوست من،ميوه باغ آسمان را چند بار بيرون از خطوط اشعار و داستانها ديده اي؟چندبار ديده اي من دوستانم را به جاي تو بهترين خطاب كنم؟كه شرم مي داشتم اگر چنين مي كردم، راستي،دوست من وفاي به عهد دوستي يعني تو بميري چون من ميخواهم بميرم؟ راستي مي داني من از كجا به سراغت آمده ام؟ من فرزند كويرم و از سادگي خلق شده ام و اوج دغدغه ام لطافت بي تكلف است و تو در جايي جا مانده بودي و دايم از بي گلايه بودنت گلايه مي كردي و دغدغه اي نداشتي جز ترنم ضرب باران روي شيشه هاي بخار گرفته، تو اگرچه خسته اي اما من هرگز بهتر از تو نخواهم يافت،بهترين بهترين يعني ساده ترين،بي آلايش ترين بهترين يعني خانه اي كاهگلي در ريزه بهترين يعني وقتي كسي سراغت را نمي گيرد تو هميشه پشت در نشسته اي تا مبادا دلم بگيرد بهترين يعني روباه شازده كوچولو بهترين يعني اينكه بداني وقتي گريه مي كني دستي دراز مي شود براي پاك كردن اشكهايت بهترين يعني وقتي ميخندم،كسي هست كه بداند اين خنده حاصل سالها اندوه است بهترين يعني اينكه با تو همه جا مي آيد حتي وقتي نمي تواند نفسي تازه كند بهترين يعني از درد سوختن و هيچ نگفتن بهترين يعني تو يعني فراتر از بهترين به خاطر عشقي كه به من بي دريغ هديه داديد و من عشق هايم را به بيهودگي كشاندم متاسفم كه تلخيتان پر از شيريني ايثار بود و محبت من پر از تلخي ريا متاسفم كه تمام اميدهايتان را به تندي تباه كردم و باز به من اميدوار بوديد متاسفم كه در تمام سختي ها شاكر بوديد و من در راحتيها نيز كافر بودم متاسفم كه ياران شما همه يكرنگ و صادق بودند و من دوستي نداشتم تا به شما معرفي كنم متاسفم كه تمام سخن هايتان پرنيان پايدارعشق بود و سخنان من لانه ناپايدار پرنده اي بر تاك متاسفم كه جز قلم بدست گرفتن و بر كاغذ راندن هيچ كاري برايتان نكردم و شما هر لحظه و دقيقه به فكر هديه اي از وجودتان براي من بوديد متاسفم كه آرامش لبخندتان را با پريشاني فريادم معاوضه كردم و آنقدر غمگينم استاد كه جز سخنان نرم تو مرهمي نمي يابم چه كنم كه آدميان گرد من ياران تو نبودند چه كنم كه اوج پرواز من به حضيض خاك وجود تو نيز نرسد چه كنم كه تنهايم،، اما...اما تو که اینطور نیستی٬نه؟ عبادات دينی توصيه عمده اي که مولانا جلال الدين در به جا آوردن طاعات و عبادات اسلامی به ما عرضه می کند و ما را به آن فرا می خواند چيزی فراتر از توصيه های عمومی و سطحی فقيهان و متشرعان است.او طاعات و عبادات را در صورتی متعالی حقيقی می داند که با ذوق همراه شوند و در واقع او به ما می گويد که طاعاتی که صرفا از روی تقليد و بدون آگاهی و بی ميلی به جا آورده شوند بی مغز و بی معنا هستند: از نماز و از زکات و غير آن / هيچ يک ذره ندارم ذوق جان طاعتم نغز است و معنی نغز نه / جوز ها بسيار و در وی مغز نه می کنی طاعات و افعال سنی / ليک يک ذره ندارد چاشنی ذوق بايد تا دهد طاعات بر / مغز بايد تا دهد دانه شجر دانه بی مغز کی گردد نهال / صورت بی جان نباشد جز خيال او خود در پس هر پرده اي معنايی می يابد و در حقيقت اصول و فروع دين و مغز آنها شکرها و شيرينی های بسيار می بيند و آن درّها و گوهر ها را از عمق اقيانوس معنا برای ما به ارمغان می آورد. او اين گونه طاعات را در صورتی اخلاقی و ارزشمند می داند که از روی آگاهی و نظر به حقيقت آنها صورت گرفته باشند،که از آن جمله وی در مثنوی به ذکر مسائل رايج شرعی همچون طهارت،نماز،روزه ،زکات،حج و جهاد اشاره می کند و در درون هر يک از اين عبادات و اعمال دينی گوهرهای بسياری می يابد.به طور خلاصه او تنها اعمالی را متعالی و اخلاقی می داند که با نظر به درون آدمی و با توجه به وجه باطنی و حقيقی ذات آدمی انجام گرفته باشد و می گويد اين اعمال حاضر در شريعت چون پوسته و قشری هستند بر معنای گرانقدر و والايی که همچون مغز پوشيده و پنهان است و برای رستگاری حقيقی بايد از اين پوسته ها عبور کرد تا "سرالاسرار" را يافت. در زير به طور خلاصه به بيان اين شرعيات در مثنوی و از نگاه مولانا خواهم پرداخت: طهارت: اين نجاست ظاهر از آبی رود / آن نجاست باطن افزون می شود جز به آب ديده نتوان شستن آن / چون نجاسات بواطن شد عيان چون نجس خوانده است کافر را خدا / آن نجاست نيست بر تن ظاهرا ظاهر کافر ملوث نيست زين / کان نجاست هست در اخلاق دين مدتی حس را بشو ز آب عيان / اين چنين دان جامه شويی صوفيان چون شدی تو پاک پرده بر کند / جان پاکان خويش را بر تو زند نماز: اين نماز آمد سلوک معنوی / بی دليلی در نمازت چون روی معنی تکبير اين است ای اميم / کای خدا ما پيش تو قربان شديم وقت ذبح الله اکبر می کنی / هم چنين در ذبح نفس کشتنی گشته کشته تن ز شهوت ها و آز / شد به بسم الله بسمل در نمز ... بشنو از اخبار آن صدر صدور / لا صلوه تم الّا بالحضور پنج حس ظاهر و پنج درون / در صفند اندر قيام صافّون گفت پيغمبر رکوع است و سجود / بر در حق کوفتن حلقه وجود حلقه آن در هر آن کو می زند / بهر آن دولت سری بيرون کند روزه: روزه ظاهر هست امساک طعام / روزه معنی توجه دان تمام اين دهان بندد که چيزی کم خورد / و آن ببندد چشم و غيرش ننگرد روزه گردد گرد تقوی از حلال / در حرامش دان که نبود اتصال لب فرو بند از طعام و از شراب / سوی خوان آسمانی کن شتاب اين دهان بستی دهانی باز شد / کم خورنده لقمه های راز شد ضيف با همت چو ز آشی کم خورد / صاحب خوان آش بهتر آورد روزه گير الانتظار الانتظار / از برای آش بالا مردوار زکات : جوشش و افزونی زر در زکات / عصمت از فحشاء و منکر در صلات مال در ايثار اگر گردد تلف / در درون صد زندگی آيد خلف خود که يابد اين چنين بازار را / که به يک گل می خری گلزار را الّله الّله زود بفروش و بخر / قطره اي ده بحر پر گوهر ببر الّله الّله هيچ تأخيری مکن / که ز بحر لطف آمد اين سخن نان دهی از بهر حق نانت دهند / جان دهی از بهر حق جانت دهند گر بريزد برگ های اين چنار / برگ بی برگيش بخشد کردگار لب ببند و کف پر زر بر گشای / بخل تن بگذار و پيش آور سخای ترک شهوت ها و لذت ها سخاست / هر که در شهوت فروشد برنخاست حج: حج زيارت کردن خانه بود / حج رب البيت مردانه بود کعبه را گر هر دمی عزی فزود / آن ز اخلاصات ابراهيم بود فضل آن مسجد ز خاک و سنگ نيست / ليک در بناش حرص و جنگ نيست بر در اين خانه گستاخی ز چيست / گر همی دانيد کاندر خانه کيست جاهلان تعظيم مسجد می کنند / در جفای اهل دل جد می کنند آن مجاز است اين حقيقت ای خران / نيست مسجد جز درون سروران مسجدی کان در درون اولياست / سجده گاه جمله است آنجا خداست کعبه مردان نه از آب و گل است / طالب دل شو که بيت الّله دل است صورتی کان فاضل و عالی بود / او ز بيت الّله کی خالی بود کعبه بنياد خليل آذر است / دل نظر گاه خليل اکبر است جهاد: ای خنک آن کو جهادی می کند / بر بدن زجری و دادی می کند تا ز رنج آن جهانی وا رهد / بر خود اين رنج عبادت می نهاد جهد کن تا می توانی ای کيا / در طريق انبيا و اوليا کافرم من گر زيانی کرد کس / در ره ايمان و طاعت يک نفس جان سپر کن تيغ بگذار ای پسر / هر که بی سر بود از اين شه برد سر بسمه تعالی روزی پدری که از بلخ می گريخت در راه به ديدار پيری شصت ساله در شادياخ نيشابور رفت.کودکی خردسال در اين سفر با پدر همراه بود ،فريدالدين محمدبن ابراهيم عطار نيشابوری پير شصت ساله ی روی از جهان در کشيده،چون بهاء الدين محمد بلخی را در سرای خويش ديد و نظر بر آن کودک خرد،جلال الدين محمد افکند،گفت : زود باشد که اين پسر آتش در سوختگان عالم زند. زد و شد چنانکه ديديم و شنيديم.اکنون نزديک به هفتصد و چهل سال از آن آتش افروختنها می گذرد.خدا داند که چسان ميليونها مردم را آن آتش در گرفته است.شيخ زاده بلخی از گوشه ی خانقاه قونيه جهان گرفت،وه که چه آسان است و چه دشوار است جهان گرفتن!برای آن کسی که يزدان اين نيروی سحر انگيز را در او نهاده بسيار آسان است و آن ديگری را که اين مايه در رگ و پی راه نيافته چنان دشوار است که اگر عمرها بزيد باز بدان نتواند رسيد! کتابی است در شش دفتر شامل 25632 بيت که هفتصد و چهل سال است از کنار دريای روم گرفته تا کنار رود گنگ بر همه ی انديشه ها حکمرانی می کند.نسخه ها از آن برداشته اند،شرحها بر آن نوشته اند،چاپ ها از آن کرده اند،ترجمه ها از آن کرده اند،خلاصه ها از آن پرداخته اند،يکی می خواند و بر اوراق آن می گريد،يکی زمزمه می کند و بر اشعار آن دست می افشاند و پای می کوبد،يکی در نماز و طاعت آن را با راز و نياز خود جفت می کند،يکی از آن حکمت می آموزد،ديگری عرفان،سومی لغت و صرف و نحو،چهارمی سخن گويی و فصاحت ،پنجمی دين،ششمی داستان آن را از بر می کند،يکی به اشعار آن مثل می زند،ديگری سخن آن را گواه خود می آورد،يکی را می خنداند،ديگری را می گرياند.خدا داند که اين کتاب چه شورها در جهان افکنده و چه شورها را فرونشانده است. جلال الدين محمد مولوی و کتاب مثنوی او داستان بسيار طولانی دارد و در يکی چند صحيفه نمی توان مبحث به اين درازی را برگزارد.يک زبان خواهد به پهنای فلک ،چنانکه هنوز با آن همه که در هفتصد سال نوشته اند و گفته اند گفتنی و نوشتنی بسيار است... مرحوم استاد سعيد نفيسی *** خدا را شاکرم که باز توفيق دست داد تا از آن آفتاب پر مهر چيزی برگيرم و طبع تلخم را دگر باره شيرين تر کنم. همانطور که در پيش تر ذکر آن رفت،نقش مولانا نسبت به ساير عرفا در تبيين و پروردن متعاليات اخلاق پر رنگ تر است،همانطور که مثنوی او گواهی روشن بر این مدعاست. وقتی مولانا از خوب و بد اخلاقی سخن می گويد،نه از بهشت و جهنم که از وجود آدمی استفاده می کند.مهم ترين حرف او اين است که ما برتر از آنيم که کارهای ناشايست انجام دهيم.آدمی قيمتش بيش از آن است که خود را ارزان بفروشد.تمام فلسفه اخلاق او همين است: تو خوش و خوبی و کان هر خوشی تو چرا خود منت باده کشی جوهر است انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پايه اند و او غرض به اين سبب بود که برای ادامه بحث در باب اخلاق (و يا ختم آن)به سراغ مثنوی مولوی رفتم.قصد من بر اين است تا نمونه هايی از آموزه های اخلاقی-عرفانی او را در اين مقالات بياورم که هر چند اندک باشند باز تشنگی حاصل از اين جستن خود موجب فزونی می گردد.(آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آب از بالا و پست) والله مستعان ایو / رمضان المبارک 1430
+ عيد سعيد فطر،اين عيد بزرگ قرانی بر همه شما مبارک و خجسته باد. + به علت ناخوشی احوال قادر نبودم مطلب شايسته اي برای فطر آماده کنم.
سرمایه دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و فزونیم و کمیم
آیینه زنگ خورده و جام جمیم
آخر چرا گرفته دلت؟چقدر تنهايي
و تمام شد تنهاييت،ديگر شعر نميخواهي بخوانم برايت؟
تنهاييت را به كسي هديه مده،آن را گوشه اي وامگذار.
هوا كه سرد مي شود و باد پاييزي درختان را ميهمان مي شود لحظه شادي من فرا مي رسد
من كه از پاييزم،شاديم نيز از پاييز است
شعفي به رنگ تازيانه باد خشن پاييزي
با اولين باد پاييزي به ياد لحظه قدم گذاشتنم در فرودگاه مشهد مي افتم.
به ياد بازگشت از سفري دور.
با پاييز آغاز مي كنم و با پاييز به پايان مي رسانم.
فكر مي كردم چقدر غمگين بوده اي،فكر نمي كردم چقدر ساده فراموش مي كني.
با بادهاي تنگ نفس و سرد و مهربان پاييز انارها را مي شمرم،درخت آن گوشه بيست و چهار و اين يكي سي و يك انار
سرخ و سرد و تازه
آه كه چقدر گريسته بودم
تمام راه را نخوابيده بودم
آه كه چقدر سرماي پاييز از گرماي دوستي شمايان لطيف ترست.
به دقايق آن دست نخواهيد يافت آن گاه كه طعم باران را از پشت شيشه ها مي چشيد و در دفتر خود از زيبايي باران مي نويسيد،هيهات،اين زيبايي كه درك كرده ايد به زشتي احساس من نيز نرسد
بيا از شبي ديگر سخن بگوييم،
از دوستيمان
نه .از دوستي برايم سخن مگو،تا آخر كلامت را خوانده ام،دوستي تو گل شقايقی است كه با رام ترین بادي پرپر ميگردد،
از صداقت هم سخني مگو،تلفظ آواها در گلوي دوستيت خواهد ماند
و از عشق چيزي منويس،ترسم شرم كاغذ و قلم از بي شرمي و ساده انگاري تو فراتر روند
بگو ببينم،تو را كه آدم نام نهاده؟
چگونه رهايي يابم از اين ورطه طوفاني وحشت؟
كابوس شراب شادي شبانه گشته است
خواب،چون وهمي عميق
و غروب، تنگ خلقي افسردگيهاي ديروزين
خيال مي كنم انتظار چيزي را مي كشي كه آنطور نشسته اي آنجا،كسي كه انتظار مي كشد درد را احساس مي كند و شوق را،
به سر منزل تمامي احساسات عميق مي رسد
به دريا مي رسد از رود،
اولين شب نشيني پاييزي را جشن گرفته ام،جايتان چقدر خاليست
بيا و اينجا كار من بنشين تا اندكي با هم صحبت كنيم،كمي گستاخ باش،و كمي بيشترصادق،لبخند مهربانيت را بياور و من تو را به چاي اندوه و آويشن دعوت مي كنم.
كنار درخت انار بنشينيم يا زير كاج بلند باغ؟تاك ها از رنگ افتاده اند،آنها تابستان ها عزيزند،آخر كه را ديده اي كه پاييز به تاكستان برود براي صيد سبز دانه هاي انگور؟
بيا باز هم به مهماني من
چه تعارف بيهوده اي*،من به سراغت مي آيم هميشه،تو صيد من بوده اي،من صيادم را گم كرده ام.
*:من در صدف تنها
با دانه اي باران
پيوسته مي آميختم پندار مرواريد بودن را
غافل كه خاموشانه مي خشكد
در پشت ديوار دلم،دريا
| Design By : Night Skin |


